خب دوست دارم نگاهت كنم آقا/خانم. دارم فكر ميكنم..
بچهها خوبند. بد نگاه نميكنند وقتي نگاه ميكني.
اگر يك روز هم بخواهم خدا باشم، به همين خاطر خواهد بود. كه آدمها را نگاه كنم. ساعتها. روزها. بدون اينكه بدانند! دارم نگاهشان ميكنم..
هيچ چيز برايم لذتبخشتر از اين نيست.. حعيف
مثل اينكه ليوان آبي را كسي ريخته باشد زمين كه نبايد ميريخته. حالا هر چه آن كسي را كه اين ليوان را چپ كرده سرزنش كني و او عذرخواهي كند و تو نپذيري و حتي او را بكشي يا اصلا ليوان آب ديگري بياورد برايت؛ براي تو فرقي نميكند.. آن آب ريخته.. ديگر ريخته..
ما آن بچهي كوچكيم كه مصيبتهاي اهل بيت را از پشت قرنها ديده و در جانمان كينهاي عظيم ريشه دوانده و در همهي اين سالها روضه خواندهايم و خود را زدهايم تا هدفمان يادمان نرود و حالا همهي سعيمان را ميكنيم تا قوي شويم و منتظريم تا حضرت بيايد و «آنها» را از جهنم بيرون كشيم و گردن بزنيم و انتقام بگيريم و حضرت ميآيد و ما انتقام ميگيريم.. از همهي شايعت و بايعت و تابعتشان؛ الي يوم القيامة..
اما اين «مصيبت»ها آن آبي است كه ديگر نميشود از زمين جمعش كرد. كه ريخته. حتي اگر مقصر را بكُشيم.. نميشود.. تمام نميشود.. اين مصيبتها هرگز از ياد نميرود.. حتي وقتي انتقام ميگيريم، آنروز است كه تازه مصيبت گُر ميگيرد. چون ديگر كسي نيست كه اميد انتقام و تسلي از او داشته باشيم..
نميشود.. تمام نميشود.. ما هيچگاه آرام نميشويم.. هيچگاه يعني روز قيامت حتي..
----------------------------------------
پينوشت: به مشورت بزرگواري، حذفش كردم
پينوشت ديگر: همان
....
روزهاي آخر سال، تا بروم يزد با هادي اينها، به ملاقات و پيگيري از حبيب و برگزاري جلسة رونمايي كتاب كه حبيب نتوانسته بود برگزارش كند و اينها گذشت و نشد بنشينم پاي لبتاب اصلاً. الان هم قاچاقي از سال 91 آمدهام پرونده را ببندم و بروم. همين. دفتر اعمال باز است. اين تحويل سال هم هيچ چيز را متحول نكرده. حتي نفهميدم كي آمد و كي رفت. دلم گرفته. حس ميكنم حال نميدهد آخر يك سال را، آنهم سالي مثل 90 را با آن همه حادثة بزرگ، به اين راحتي و يُبسي ببندم. دلم براي خاطراتت؛ براي سختيهايت؛ براي ناكاميهايت؛ براي خيرهاي واقع درت؛ براي شروعها و اتمامهايي كه در تو اتفاق افتاد تنگ ميشود نود! تنگ شده اصلاً همين الان. همين الان كه تنها 17 روز از تو دور شدهام. دلم برايت تنگ ميشود نود! ديدار به قيامت..
____
آخرين سطور فايل "هزار و سيصد و نود" لبتاب است.
پينوشت: عادت ندارم وقتي نوشتم عوضش كنم. حتي اگر خواستم به كسي بدهم.
پينوشت 2: خيلي كم پيش آمده در اين صفحه چيزهاي شخصي بگذارم. اما نكاتي درش مندرج است كه بد نبود اينجا بگذارمش.
پينوشت 3: كلا هم براي اينكه ركود صفحه را خنثي كند كافي است.
پينوشت 4: هر نوع انتقاد نسبت به اين پست تنها شنيده ميشود..- معتقد شود در جهان نظمي نيست.
- معتقد شود شهدا انگار زندهاند واقعاً.
2- آدم حس ميكند با مناسك هيچ ارتباطي نميگيرد ديگر. با معاني هم كه هيچگاه نميگرفته. حتي وقتي جنوب ميرود. آدم اعصابش خرد ميشود. آدم گيج ميشود. آدم حس ميكند به شدت عوضي است..
تو به من ماهي پختن؛ اصلاً ماهي خوردن را ياد بده عزيز!
تلمبار شدهام سالهاست..
اگر بخواهم یک تشري به خودمان بزنم، به خاطر چند چيز خواهد بود. چیزهایی که مرا از بعضی وقتهای خودمان متنفر کرده. و خیلیها را از همیشهمان. خیلیها که در بین ما بودند و الآن.. . تنفری که وصفش آنقدر سخت است که مجبورم آنرا با تنفری که امام یا شهید مطهری یا آقا از بعضی هملباسهای زمان خود داشتند توضیح دهم. و پیشبینی کنم تنفر خیلیها را به همان نسبت که آنها از امام و آقا و مطهری، از من..
ویژگیهایی مثل اینها:
خود خدا پنداری: به موجب این ویژگی، فرد به راحتی و به صورت کاملاً کمّی و در عین حال غیر ابطالگرایانه، راجع به تقوا، عاقبت، بهشتی یا جهنمی بودن، ایمان، سطح قبولی اعمال، ثواب و عقاب الهی و خلاصه شخصی ترین مسائل میان بنده و خدا، در رابطه با دیگران، قضاوت میکند. [بعد؛ دلایلش را باید ببینی آ..]
خود اخلاق پنداری: به موجب این ویژگی، فرد باز هم به صورت کاملاً غیر ابطالگرایانه، نه اینکه خود را انسان با اخلاقی بداند، که اگر چنین بود باز هم آدم یک جای دلش میگذاشت. او خود را خودِ اخلاق میداند. و در قضاوتهایی که در خود خدا پنداری مینماید، تنها معیار قطعی، خود اوست. حال آنکه هر چه به او نزدیکتر میشوی، به فقدان رئوس فضائل اخلاقی در او بیشتر پی خواهی برد. اخلاقبازی نام دیگری است که بر آن نهادهاند. [حالا وقتی لُو میره پیش تو، یَک توجیه میکنه برات. نه اینکه سوراخ سمبههای دین رو هم بلده! آره..]
خود پیغمبر/امام پنداری: فرد در این ویژگی، نسبت به خلأهایی که خود، بر همان سیاق مطروح، در افراد تشخیص داده است، احساس تکلیف میکند. [آخ نمیدونی این احساس تکلیف کردن چه میکنه با دلها. یعنی کاش یه روز صبح بیدار میشد، احساس تکلیف میکرد که دیگه احساس تکلیف نکنه..] توضیح این احساس تکلیف و طرق تحقق و تحصیل آن، با عباراتی چون بسیجبازی، انقلاببازی، وظیفه/تکلیفبازی و از این دست مفاهیم به خوبی قابل توضیح است[که حالا بماند.].
خود روشنفکر پنداری: [حالا این رو دیدی؟] بعضیها از آنطرف، احساس میکنند، باید همۀ مسائل را از زاویهای دیگر بنگرند. زاویهای که آدمهای دیگر به آن پی نبردهاند. و برای اثبات و فخر فروختن به واسطۀ این نگاه ویژه، به بزرگنمایی آن ابعاد پنهان، که معمولاً هم دارای اهمیت زیادی نیست میپردازند. خودروشنفکرپنداری یا روشنفکربازی در ضمن، حربۀ کارآیی است برای پنهان کردن دو-سه ویژگی قبل و تبرّی جستن از آنها. [فقط هم توی ماها نیستا. اصلش هم بخوای بدونی، مال ما نبوده. اما نمیدونم از این همه ویژگی که اونها دارند، چرا این ژست رو برداشته آخه..]
خود مَحرم/بزرگتر پنداری: یکجوری در عین حال که فرد حس میکند میتواند و حق دارد و –اصلاً- باید دربارۀ همه چیزِ همه، همهچیز را بداند؛ این حس را هم دارد که هیچکس نمیتواند و حق ندارد و نباید از آن چیزهایی که او میداند، بداند. حتی اگر دربارۀ خودش باشد.[یعنی مثلاً یه چیزی دربارۀ تو شنیده، بدون اینکه به تو بگه باهات دربارهاش صحبت میکنه. بعد، هرچی میگی آخه من چی گفتم یا چیکار کردم؟ نمیگه. بابا آخه مگه من نگفتم؟ خب بگو ببینم چی گفتم؟ نه!] اطلاعاتیبازی.
خود قدرت پنداری: از جهت مفهومی، چیزی شبیه خود اخلاق پنداری است. یعنی نه اینکه احساس قدرتمند بودن، بلکه احساس قدرت بودن میکند. به این معنا که دیگران هم میتوانند به او متشبث و قدرتمند شوند. و هیچکس جز این طریق قدرتی ندارد. [یعنی یا من میتونم، یا اگه من نتونم، هیشکی نمیتونه. اگر هم بتونه غلط کرده..]
[ده آخه چرا اینطوری هستی تو برادر؟ یا حتی خواهر؟ میدونی؟]
یک ویژگی دیگر هم بنده عرض کنم. اسمش را نمیدانم. اما به موجب آن، همین اتفاقی که الآن برای مخاطب واقعی این متن میافتد؛ میافتد. این اتفاق البته به مجردِ شنیدن هر نوع توصیه یا انتقادِ اخلاقی و غیراخلاقی برایش میافتد. و آن اینکه به هیچوجه به خود نمیگیرد لامصصب! احسنتی روانۀ متن میکند و به دنبال مصادیق متعدد آن در اطرافیانش میگردد.
پ ن1: بنده در زمینۀ اخلاقی، موضعم در رابطه با عقبماندگی تاریخی دشمنان انقلاب و نظام و بسیج و..، کاملاً روشن است. این نوشته، به هیچوجه تف سر بالا نیست. جاخالی ندهیم.
پ ن2: ممکن است این ویژگیها در یک نفر به طور کامل جمع نشود. ممکن هم هست بشود. اما هر سطحی از هر کدام که باشد، همین است که هست.
پ ن3: کجا رو نگاه میکنی؟ بیخیال بابا.. .
پ ن4: اين مطلب را دو سه هفتهاي ميشود كه نوشتهام. بعد از شهادت مصطفي، بعد از انتخاباتبازيهاي اخير، بعد از انتقادهاي اخلاقي آقا، بعد ايام الله جاري، بعد از مدتي كه چيزي ننوشتهام، به نظرم آمد بد نباشد..
سال سوم دبستان. نه اينكه پيش از آن با هيچكس دوست نبوده باشم. نه. اما با تو يكجور ديگر رفيق شديم. خانهي هم ميرفتيم. يادت هست؟ هر دومان هم علي بود اسممان. يادت است چقدر حسودي ميكردند به رفاقتمان؟ يادت است چقدر دعوا ميكردند با مان؟ و ما با هم، دو تايي، همه را حريف بوديم؟ يادت است علي نه؟ يادت هست بعد دوستي ما، زوجهاي دوستي بين بچهها راه افتاد؟ تو اولين دوست زندگي من بودي علي. كه هميشه حسرت ميخوردم كه چرا كلاسمان و بعد مدرسهمان و بعد شهرمان از هم جدا شد..
نميدانستم ازدواج هم كردهاي دو ماه است ناقلا! نگفته بودي بهام. چگونه ميگفتي البته. راست ميگويي. من كه نبودم. من كه دو جمله بيشتر از تو باخبر نشدم. هر دويش را هم آقاجان گفت. تازه داشتم بين نماز با خودم شرط ميكردم كه هر طور شده بيايم ملاقاتت. كه ببينمت دوباره علي!
حالا در خانهي شما. دارم ياد پانزده سال پيش ميافتم. كه بازي ميكرديم اينجا با هم. و بابايت كه زارينامه ميخواند و از پدر زنت معذرت ميخواهد مدام و گواهي ميدهد كه نميخواستي اينطور بشود.. و فاطمه، همسرت، كه من فقط صدايش را ميشنوم كه قرار بود عروسي بگيريم.. قرار بود اسم بچههايمان را زينب و حسين بگذاريم علي..
هيچ كس به من تسليت نگفت علي. تو اولين دوست زندگي من بودي. من دوستت داشتم علي..
بعدا نوشت: امروز(شنبه) رفتيم دفنش كرديم. صورتش را باز كردند كه تربت بريزند. خودش بود. علي بود..
این جبهههای مختلفی که دارید، هر ده تای شما، صد تای شما با هم جمع شدید یک اسمی روی آن گذاشتید، این اسمها را کنار بگذارید و همه با هم بشوید و یک اسم داشته باشید و اتفاق کلمه داشته باشید.. .
.. این اختلاف شما که الآن هست و هر روز هم ریشهدارتر میشود و من در این سه ماهه که بودم نتوانستم که این معنا را از بین ببرم و مأیوس شدم از شماها، شماها میدانید چه ضرری دارید به اسلام میزنید؟ چه ضرری دارید به کشور خودتان میزنید؟ و چه خدمتی دارید به آمریکا میکنید و شوروی با انگلستان؟ خدمت لازم نیست که شما بیرق آنها را به دوش بکشید و دور بیفتید؛ همین خدمت است که شما خودتان را از ارزش میاندازید، خودتان را از فعالیت میاندازید، تمام قوای شما صرف اختلافات بین خودتان میشود، صبح تا عصر با هم دعوا دارید. شما با هم یک کلمه بشوید به ضد دیگری، بعدها فرصت هست از برای اینکه شما یک مقاصد شخصی –اگر خدای نخواسته داشته باشید- اعمال بکنید. چرا مقاصد شخصی خودتان را داخل میکنید در این امر؟ چرا در یک نهضت اسلامی این قدر هوای نفس دارید شماها؟ که نمیگذارید با هم مجتمع بشوید و نمیتوانید با هم مجتمع بشوید؟ یکقدر کنار بگذارید این هواهای نفسانیه را. این یک تأسف است که من از شما جوانهای خارج دارم بدون اینکه نظر به شخص معینی باشد- ازهمه.
امام خمینی؛ 3 دی 57؛ نوفل لوشاتو؛ در جمع دانشجویان و ایرانیان مقیم خارج؛ صحیفه؛ جلد 5
***
همین طوری داشتیم از جبهه پایداری و متحد و اینها خبر می گرفتیم، بعد یکهو اس ام اس عماد افروغ آمد، بعد وبلاگ سجاد را خواندیم، بعد یکهو دکتر فیاض را دیدیم توی تربیت مدرس، بعد یکهو داشتیم صحیفه می خواندیم، بعد دیدیم مدتی است حرف حساب آپ نکرده ایم. به هر حال ببخشند دوستان سیاسی ما..
برچسبها: اتحاد, عماد افروغ, جریان انحرافی, ضد ولایت فقیه, چه می دانم
یعنی میتواند نشانۀ خوبی باشد؟
یعنی باور میشود کرد؟
آی حضرت کریم. کاری برای ما بکنید در شروع این 25 سالگی..
